محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

5

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

گفتار هفدهم : در حرف عين بىنقطه با حروف تهجى مبتنى بر نوزده بيان . گفتار هيجدهم : در حرف غين نقطه‌دار با حروف تهجى مبتنى بر هفده بيان . گفتار نوزدهم : در حرف فاى صعفص با حروف تهجى مبتنى بر نوزده بيان . گفتار بيستم : در حرف قاف با حروف تهجى مبتنى بر نوزده بيان . گفتار بيست و يكم : در حرف كاف تازى با حروف تهجى مبتنى بر بيست و سه بيان . گفتار بيست و دوم : در حرف كاف فارسى با حروف تهجى مبتنى بر نوزده بيان . گفتار بيست و سوم : در حرف لام با حروف تهجى مبتنى بر بيست و دو بيان . گفتار بيست و چهارم : در حرف ميم با حروف تهجى مبتنى بر بيست و هشت بيان . گفتار بيست و پنجم : در حرف نون با حروف تهجى مبتنى بر بيست و چهار بيان . گفتار بيست و ششم : در حرف واو با حروف تهجى مبتنى بر نوزده بيان . گفتار بيست و هفتم : در حرف‌هاى هوّز با حروف تهجى مبتنى بر هفده بيان . گفتار بيست و هشتم : در حرف ياى حطى با حروف تهجى مبتنى بر نوزده بيان . گفتار بيست و نهم : در لغات متفرقه محتوى بر هفتاد و يك لغت و كنايت تم بالخير و السعاده . فايدهء اول : ببايد دانست كه بعضى از علما و مورخين در پارسى نامه چنين فرموده‌اند كه پارس پسر پهلو بن سام بن نوح است و او در عهد خود مالك آن مرز و بوم بوده و آن ملك به نام او موسوم شده و در اين زمان هم به دو منسوب است و بعضى گفته‌اند پارس منسوب به پارس پسر عامور بن يافت بن نوح است و فارس معرب پارس است و عربان گويند كه فارسيان از نسل پسران پدرام بن ارفخشد بن سام بن نوح‌اند و ايشان ده تن بوده‌اند همه شجاع و دلاور و چون به زبان عربى سوار را فارس مىگويند بنا بر آن بدين نام موسوم شدند العلم عند اللّه و ببايد دانست كه در قديم تمام ممالك ايران را پارس مىگفتند و آن از كنار جيحون است تا لب آب فرات و همچنان از باب الابواب است تا كنار درياى عمان و به مرور ايام و تغييرات ازمنه هر ولايتى موسوم به اسمى شده و از پارس جدا گشته همچنان كه خراسان چون به فرس قديم به معنى مشرق است و آن ولايت در شرقى استخر واقع شده خراسان گويند و در زمان ظهور اسلام به واسطهء مناسبت آب و هواى صفاهان و توابع آن به عراق عرب آن ملك به عراق عجم موسوم گرديد و از آن است كه سلمان رحمة اللّه عليه را كه مولد شريفش از نواحى صفاهان بوده به پارسى موسوم مىدارند و زبانى را كه در اين ملكها مردمان به آن متكلم مىشوند پارسى مىنامند و زبان پارسى بر هفت گونه است چهار از آن جمله متروك است و آن زبان هروى و سكزى و زاولى و سغدى باشد و سه زبان ديگر متداول و آن درى و پهلوى و پارسى بود و درى آنست كه در آن نقصانى نبود همچو ابريشم و اسپيد و اشكم و اشتر و برو و به دو و بگو و بشنو و امثال اينها پس بريشم و سپيد و شكم و شتر و رو و دو و گو و شنو درى نباشد و چند وجه ديگر در گفتار نهم در بيان دال و راى بىنقطه مذكور است و پهلوى منسوب است به پهلو كه پدر پارس و پسر سام بن نوح باشد و اين لغت از زبان او مستفيض گشته و بعضى گويند كه منسوب است به پهله كه آن ولايت رى و اصفهان و دينور باشد يعنى زبان مردم آن ولايت است و جمعى بر آنند كه پهلوى زبان شهريست چه پهلو به معنى شهر نيز آمده است و پارسى زبانى را گويند كه در ولايت پارس كه دار الملك استخر است مردمان بدان سخن كنند و بعد از عربى زبانى بهتر از پارسى نيست چه در احاديث نيز مذكور است كه حضرت رسالت پناه و امير المؤمنين و ائمه معصومين صلوات اللّه عليهم اجمعين به پارسى متكلم مىشده‌اند . فايدهء دوم : در بيان چگونگى زبان فارسى ببايد دانست كه آخر جميع كلمات فارسى ساكن مىباشد و كلمه مركبى بود از حروف تهجى كه گوينده و شنونده از آن معانى ادراك نمايند و اقل كلمه دو حرفى باشد اولين متحرك